رفتن به نوشته‌ها

فکر خودت باش

خانه یک مستطیل کشیده بود با مبلی تخت‌خواب‌شو در وسطش. یک کمد لباس پارچه‌ای، یک لپ‌تاپ روی مبل و پیش‌خوانی چوبی که تکه‌ای کوچک از مستطیل را برش می‌داد برای آشپزخانه.

وانت‌بار تازه رفته بود. کارتون‌های کوچک و بزرگ در طبقه همکف جلوی آسانسور تلنبار شده بودند. نادر میانشان ایستاده بود و تاریخچه‌ تماس‌هایش را نگاه می‌کرد. نگاهی به راه‌پله انداخت. دور و اطرافش را پایید و تمام کارتون‌ها را با پا هل داد داخل آسانسور. بعد خودش گوشه‌ای میانشان ایستاد و دکمه شش را فشار داد. شماره گرفت. آسانسور ایستاد. تماس را بعد از چند ثانیه بوق خوردن قطع کرد و وسایل را با پا از آسانسور میان راهرو فرستاد.

مجدد شماره گرفت و به سمت در باز خانه رفت. پاکت سیگارش را از روی اپن برداشت و یکی روشن کرد. تلفن بوق آزاد می‌خورد. تماس که قطع شد گوشی را روی اپن گذاشت. از میان کارتون کوچکی در راهرو، عروسک نارنجی رنگی بیرون کشید که شبیه بچه خرگوشی می‌ماند و آن را پشت پنجره کوچک به قاب فلزی تکیه داد.

صدای سرفه‌ی بلندی در راهرو پیچید. پیرمردی در چهارچوب در ایستاده بود. با کله‌ای بی‌مو و ربدوشامر خاکستری.

پیرمرد بلند گفت:« لطفا برای این پنجره حفاظ بذارین. مشرف به اتاق خانممه.»

نادر گفت:« شما مدیری؟»

بودم دیگه نیستم. ولی حواسم هست. وسایلت همیناس؟

آره

نادر پکی به سیگارش زد. خاکسترش را در ظرفشویی تکاند. پیرمرد داخل آمده بود.

دو نفرین؟

نه خودمم

رفت و آمد که ندارین؟

یعنی چی؟

پیرمرد به اپن تکیه داد بود و با انگشت اشاره‌اش خاک روی اپن را می‌گرفت.

گفت:« زنم مریضه. سر و صدا براش خوب نیست.»

نادر دوباره شماره گرفت. پیرمرد رفت کنار پنچره و به بیرون نگاهی انداخت. بعد در خانه شروع به راه رفتن کرد. نادر که دوباره گوشی را روی اپن گذاشت پیرمرد با لبخندی گفت:« لابد بدقولی کردن»

نادر بطری آبی برداشت و سر کشید. بعد گفت:« سریع جمع می‌شن.»

سیگار دیگری روشن کرد و گفت:« سیگار؟»

نه گذاشتم کنار

واسه مریضی خانم؟

آره. سمه براش.

چطور آدمایین اینجا؟

پیرمرد به انتهای مستطیل خانه رسیده بود :« خوبن. همه خانواده‌ان. یه پسر مجردی جای شما بود که رفت. عوضی هر شب خدا مهمونی داشت. بیرونش کردیم. زنمو مریض کرد بی‌شرف از بس تو گوش ما کوبید.

نادر مجددا شماره گرفت. اینبار تا بوق آزاد آخر صبر کرد و تماس خود به خود قطع شد.

پیرمرد که قدم زنان برمی‌گشت، به در ورودی رسیده بود. گفت:« مزاحم نشم. وسایلتون رو از تو راهرو بردارین. یک ساعت دیگه وقت دکتر داریم.» و قدم قدم از خانه خارج شد. نادر به راهرو رفت و دید پیرمرد به قلب‌های قرمز رنگی که روی کارتون باز شده نقاشی شده خیره مانده. ناگهان دست به جیبش برد. زنگی نیامده بود. کارتون‌ها را با پا به داخل خانه هل داد

:بیشتر بخوانید

منتشر شده در داستان‌ها

اولین باشید که نظر می دهید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *