رفتن به نوشته‌ها

بمیر مادربزرگ

حرومزاده نمی‌مرد. نه اون سگ جونی که پشت ستون کاور گرفته بود؛ نه این تیکه گوشت پر سروصدا که ولش کرده روی تخت من و معلوم نیس کجا رفته. خشاب عوض کردم. بلند شدم. نشونه گرفته بود. زودتر زدمش. جلو رفتم و وارد ساختمون شدم.

دوباره گفت:«چراغا … چراغا رو روشن کن پسرم.»

بلند ناله می‌کرد. صداش از هدفونم رد می‌شد و مثل یه تیر داغ می‌رفت تو سرم. پریدم چراغا رو روشن کردم. پرده‌ها رو کنار زدم و نشستم. نور اتاق رو برداشت.

آروم گفت:«دستت درد نکنه عزیزم».

مو به تنم سیخ شده بود. هم از اینکه قاتل مادرم تو همین ساختمون بود هم از صدای کش دار و تیزش که هر چند دقیقه یه بار یک دفعه‌ای از هیکلش بیرون می‌زد.

وارد شدم. بازی روی حالت فیلم بود که یهو همه جا تاریک شد. چراغ پروژکتوری روشن شد و تصاویری بزرگ روی دیواری تاریک انداخت. عکس‌هایی از شکنجه دادن مادرم. تمام لباس‌هایش را در‌آورده بودند و توی همین ساختمون کتکش می‌زدن.

در اتاق باز شد و خدمتکار سیریش اومد داخل. بازی رو سریع استوپ کردم. قاب عکس‌هایم را آورده بود. گذاشتشون روی کشو و گفت:« دوباره همین بازی؟ بار چندمه؟». جوابش را ندادم. داشت پیش بندش را باز میکرد. موهایش تا پایین کمرش آمده بود و به لبه مانتو‌اش می‌رسید. گفت:« همه جا رو تمیز کردم. عکسا هم تمیزه. کارت تموم شد بزارشون سر جاش.»

می‌خواستم بگم خدافظ که با ناله گفت:« مادر … من اینجا رو خیلی کثیف کردم… زیر تخت شده پر دستمال … اینجا رو هم…»

توی حرفش پریدم و به خدمتکار گفتم:«خودم تمیز می‌کنم.»

چند لحظه مکث کرد. مشت آرامی به شانه چپم زد و گفت:« سریع تمیز کن، خدافظ».

در اتاق را بستم و شنیدم با کفش های پاشنه بلندش روی پله‌ها کوبید و رفت.

اومدم دسته را بلند کنم که باز شروع کرد

« قرصام… ساعت هشته… دیروزم نخوردم»

بالای سرش ایستاده بودم. انگار بدنش به تخت دوخته شده باشه؛ حتی نمی‌تونست تکون بخوره. با دیدن قیافش دلم می‌خواست یه مسلسل خوش دست داشتم و کل تخت و تنش رو به گلوله می‌بستم. اتاق می‌شد بارون خون و پارچه و تیکه چوب.

از اتاق اومدم بیرون. کف پذیرایی برق می‌زد، ال سی دی تمیزِ تمیز. گلخونه مرطوب و آشپزخونه از همیشه مرتب تر. از یخچال یه شیر کاکائو در‌آوردم و سر‌کشیدم. پلاستیک قرص‌هاشو پشت قرص‌های خودم توی قفسه یخچال دیدم. درش آوردم. اندازه یه کوله پشتی بود. پرتش کردم گوشه اپن و برگشتم تو اتاق.

در رو محکم به هم زدم و گفتم:« قرصاتو خوردی، مگه یادت نیست؟ دیگه قرص نداریم.»

نشستم روی زمین و ادامه فیلم بازی رو تماشا کردم.

عکسا تمومی نداشتن. مجبورم کرده بودن همه رو ببینم. بعدم یه ضربه تو سرم و مات شدن تصویر. صدایی شنیدم. هدفون را برداشتم. بلند بلند گریه می‌کرد.

بازی رو که در حال لودینگ بود رها کردم و باز رفتم بالای سرش. نگاش کردم و بهش خندیدم. شلوارمو گرفته بود و چنگ می‌زد. دستش رو جدا کردم. قاب عکس‌ها رو برداشتم و تمیزشون کردم. گذاشتمشون روی یه میز و میز رو کشیدم کنار تخت. چشماشو باز کرد و بعد از دیدن عکس مادرم بلندتر گریه کرد. عکس‌ها رو به ترتیب روبرویش گذاشتم. لودینگ تموم شده بود.

زخمی و خونی و بی‌جون روی یه صندلی افتاده بودم. توی یکی از طبقه‌های بالای ساختمون نیمه کاره. دو تا نگهبان دو طرفم ایستاده بودن و هر کدوم در جهت مخالف قدم می‌زدند. چندبار رفتن و اومدن که علامت ضرب‌در بزرگی ظاهر شد. سریع دکمه رو فشار دیدم. با دستای بسته بلند شدم و صندلی رو به کمر یکی از مراقبا کوبیدم. دومی به شونه چپم شلیک کرد. صفحه سرخ شد. اما به تیر دوم نرسید. دویدم و از ارتفاع پرتش کردم پایین. حالا مثل مور و ملخ می‌ریزن سرم. تفنگ برداشتم. دستام به دسته چسپیده بود. خیس و لیز. محکم دسته رو گرفتم و راه افتادم. بدون خوردن حتی یه تیر همه رو دونه دونه کشتم. روی هر کدومشون یه خشاب خالی می‌کردم. بالای سر جنازه‌هاشون می‌ایستادم و اونقدر دکمه شلیک رو نگه می‌داشتم که تکه‌های بدن جنازه از هم جدا می‌شد.

به پایین ساختمون رسیدم. دیدم یه ماشین ضدگلوله داره میره و قاتل مادرم از پنجره میدل فینگر به من نشون می‌ده. دویدمو خودمو به در پشتی آخرین ون محافظ چسبوندم. یه دفعه صدای ناله شنیدم. برگشتم و گفتم:«زهرمار»

ناگهان سکوت شد. به چشمام زل زده بود که صدای آیفون رو شنیدم. فهمیدم چند وقته دارن زنگ می‌زنن. رفتم و به تصویر آیفون نگاه کردم. نصف تصویر رو یه دسته گل قرمز و گنده گرفته بود. دوتا دختر که عکسشونو قبلا دیده بودم. عموی چاق و بدقواره‌ام که کیسه خوراکی‌هایش را دستش گرفته بود و زنش که آخر همه ایستاده بود.

از اتاق داد زد:« اومدن بالا؟ عموته؟»

آیفون رو از برق کشیدم و به اتاق برگشتم. سوالش را تکرار کرد.

گفتم:« خودشون بودن، رفتن، بهشون گفتم خیالشون راحت باشه».

تلفن رو هم از برق کشیدم و مشغول بازی شدم. یه مرحله بیشتر تا انتقام مادرم نمونده بود.

از پشت ون آروم تا در سمت راننده روی سپر و زهوار ماشین حرکت کردم .تا مربع ظاهر شد فشارش دادم. در را باز کردم و راننده رو به بیرون پرت کردم. کامیونی که از اون دست میومد راننده رو متلاشی کرد. پشت فرمون نشستم و قاطی بقیه ون‌ها ماشین ضد‌گلوله رو تعقیب کردم.

صدای گریه‌اش خیلی بلند بود. انگار تموم بدنش تیر می‌کشید. تکون‌های کوچکی که به خودش می‌داد کتاب‌های مدرسه‌ام را از روی قفسه کنار تخت انداخته بود.

نزدیک ساحلی رسیدیم. به محض رسیدن ضد و خورد شروع شد. شروع کردم شلیک کردن به محافضا حین پیاده شدن. هم هنوز آماده شلیک نبودند هم کنار هم ایستاده بودند. تپه‌ای از جسد درست کردم کنار هر ون. قاتل مادرم سمت ساحل فرار کرد. کارش تموم بود.

داشتم عرق زرد روی دسته را پاک می‌‌کردم که گفت:« قرصام … قرصامو بده …. خطرناکه».

جوابش رو ندادم. دوباره گفت، بعد گریه کرد، بعدش جیغ کشید. جعبه بازی رو برداشتم و سمت قفسه کتابا پرت کردم. کتابا ریخت پایین. چندتاش به صورتش خورد. رفتم تو آشپزخونه و یه کم برنج از هفته پیش گرم کردم که بابام درست کرده بود. حال به هم زن بود. قرص‌ها رو روی اپن دیدم. به اتاق بر‌گشتم و تلفن رو وصل کردم. هشت تا تماس بی پاسخ. پنج تاش بابام بود. زنگ زدم. تا برداشت گفت:« حال مادربزرگت چطوره؟»

نگاش کردم. عکسارو از روی میز برداشته بود و نگاه می‌کرد. عکس آخرین سفر مادرم. عکس رو از دستش کشیدم و گوشی رو زیر گوشش گذاشتم. عکس رو گذاشتم سر جاش.

بلند حرف می‌زد:« نه پسرم … خیلی بهم می‌رسه … قرصامو تازه خوردم … تقویتیه … چیز خاصی نیست… تو عجله نکن … کارت مهم تره… داریم عکس‌های مامانشو نگاه می‌کنیم».

حرفاش که تموم شد گوشی رو برداشتم و دکمه خاموش رو زدم. حالا می‌خندید و خیره نگاهم می‌کرد. با چروک‌های چرک صورتش و مو‌های حنازده حال به هم زنش. عکس مادرم رو دوباره برداشت و نگاش کرد. هنوز می‌خندید.

عکس رو از دستش بیرن کشیدم و گفتم:«می‌کشمت». رفتم پلاستیک قرص ها رو آوردم. دونه دونه جداشون کردم و با دسته بازی خردشون کردم. پودرشون رو توی یه سینی رختیم و همه رو روی تخت خالی کردم. دست‌هاش، صورتش‌، موهاش همه سفید شده بود. هنوز می‌خندید و از پشت سفیدی پورد، با چشمای سیاهش نگاهم می‌کرد. چراغ‌ها رو خاموش کردم، پرده‌ها رو بستم. هدفون رو از دستگاه جدا کردم. صدا رو تا ته بالا بردم و مشغول گرفتن انتقام مادرم شدم.

:بیشتر بخوانید

منتشر شده در داستان‌ها

اولین باشید که نظر می دهید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *