رفتن به نوشته‌ها

آب، الکل ، اوره

پنج دقیقه‌اس اومدم داخل اما از جام تکون نخوردم. آخر راهرو، تو هال همه ساکت نشستن. می‌چسبم به دیوار راهرو و آروم جلو می‌رم. نمی‌فهمم صدای نوحه از کدوم طرف میاد. می‌رسم به هال. دورتادور نشستن و هی جابجا می‌شن. اون گوشه بابام ایستاده کنار یه مردی و دستشو به ریشش می‌کشه. دستمو می‌گیرم جلو دهنمو میرم سمت عکس عمو. نگاه آدما حین جابجا شدن سمت من می‌چرخه، دستاشون تا پیرنم کش میاد. منم زل می‌زنم بهشون و دهنمو بسته نگه می‌دارم. یهو پام می‌ره روی یه ظرف شیشه‌ای روی زمین. میوه‌های توی ظرف قاچ می‌خورن و شیشه قوزک پامو جر میده. میز وسط رو درست می‌بینم. می‌افتم روش. میز می‌شکنه. عکس عمو می‌ره پشت استفراغ من تا جایی که اول لباس جنگیش، بعد آروم درجه‌هاش بعدم سریع، لبخندش ناپدید میشه. هنوز دارم زور می‌زنم. پرچم تاشده زیر عکس هم آغشته میشه.

سرمو محکم تکون می‌دم. از وقتی‌که از ماشین پیاده شدم تا الان فقط دارم فکر می‌کنم. حس می‌کنم کله‌ام مثل یه اسفنج روی آب داره این‌ور اون‌ور می‌شه. صدای بوق ماشینا و چند قطره بارون فکر عمو و مراسم رو از سرم می‌پرونه. دقیق نگاه می‌کنم. بین من و خونه قد یه شهر آدم وایساده. انگار کل شهر رو تو همین یه خیابون جمع کرده باشن. اونایی که تو ماشینن، بوق می‌زنن و بادکنک هوا می‌کنن. اوناییکه وسط خیابونن، جیغ می‌کشن و کاغذ تو ماشینا می‌ندازن.

می‌تونم صاف راه برم؛ اما از کنار دیوار. پیاده‌رو خلوته. سریع راه می‌افتم.

هر قدم که میرم جلوتر، یه نور سبز از دور، از بین شاخه‌ها بیرون می‌پره و می‌ره تو چشمام. از ته خیابونه، از نزدیکیای مدرسه.

تا می‌بینم چندتا مرد دارن نزدیک می‌شن چشمام سیاهی می‌ره، تصویر مات چشمام کامل سیاه می‌شه. تکیه می‌دم به دیوار و چندتا سرفه‌ی محکم می‌کنم. سرفه آخر همه چیو تا وسط گلوم بالا میاره اما برمی‌گردن پایین. با سرعت از کنارم رد می‌شن. تکون خوردن آنتن بی‌سیماشون رو می‌بینم. الانه که بوی الکل برشون گردونه. برمی‌گردم و نگاه می‌کنم. پشت سرم شلوغ شده.

دوباره چشمام می‌بینه. دارم می‌رسم به لباس‌فروشی زنونه‌ی تو خیابون. جلوش چراغونیه و دوتا آمپلی‌فایر گنده دو طرف ورودیش ایستادن. روبروش تو خیابون غلغله‌اس. می‌رم تو. میز چیدن دورتادور. پرده کلفت ورودی رو که نمی‌شد تکونش بدی برداشتن و همه‌جا عکس چسبوندن. تُنگ روی میز لب تا لب پرِ آب پرتقاله. سر می‌کشم و حس می‌کنم داره الکل‌ها رو می‌شوره. یه نفس تمومش می‌کنم و با خودم می‌گم این تنگ حریف پیک‌های توی مهمونی می‌شه.

یه لحظه پاهام جلو عقب می‌شه. سرم نبض می‌گیره اما بدون تکیه می‌ایستم. وقتی دارم میرم بیرون یه صدای نشعه از زیر میز میگه: «رای یادت نره، اسم و کد روی سردره».

برمی‌گردم به پیاده‌رو، از بین آدما سمت خونه راه می‌افتم.

از اینجا نور سبز رفته پشت یه ساختمون بزرگ که سه تا بنر گنده سر تا پاش آویزونه. فکر کنم فعلا پیداش نشه. ته خیابون اصلا معلوم نیست اما نزدیکه. پیاده‌رو شلوغ شده. دوباره فکر سالگرد میاد تو سرم. این بار بعد از بالا آوردن رو پرچم و عکس عمو. بابام و داداشم که با لگد و کمربند افتادن به جونم و قراره اونقدر بزنن تا نجاست از کل بدنم بریزه بیرون. مامانمم که فقط میگه نزن. آخرشم پرت می‌شه روی عکسای سال‌های جنگ عمو، گوشه میز، که بابام عادتشه روزی سه بار نگاهشون کنه و بگه: «اینا مست شهادت بودن».

داره خندم می‌گیره که آرنج تیز یه مرد می‌شینه تو سینه‌ام. تا میام ببینمش جمعیت هلش می‌دن عقب و گم و گور می‌شه. حالا دود رو می‌بینم که از سر خیابون بلند شده و داره میاد جلو. بارونای بی‌حساب و کتابی که میاد با دود تو هم می‌ره. کل خیابون رو برداشته. آدما از ته خیابون برمی‌گردن. چندتا موتوری و یه وانت پر از آدم پرچم به دست میان دنبالشون. بعدشم تو خیابون، می‌رن و برمی‌گردن. وانت از کنارم رد می‌شه و یکیشون که شبیه معلم دین و زندگیمه بهم زل می‌زنه. تا میام تکونی بخورم همه می‌چسبن به هم. تو گوشم فریاد می‌زنن که خیابون رو بستن و باید برگردیم و از این حرفا. تو اون شلوغی، به ماشینا نگاه می‌کنم. کاش مراسم تموم شده باشه و مهمونا تو ترافیک باشن. دارم عرق می‌ریزم. نگاهم به اولین فرعی می‌افته و خودمو بهش می‌رسونم. سریع میرم تو تاریکی کوچه. چندتا دختر پسر هم پشت سرم راه می‌افتن و می‌رن تو پارک وسط محله. حالا تا خونه پنج‌تا فرعی بیشتر نمونده.

کلیه‌ام تیر می‌کشه. تا می‌رسم زیر یه درختِ دور از خونه‌ها بارون نم نم دوباره شروع می‌شه. چشمامو می‌بندم و به الکل‌ها فک میکنم که دارن به صف از تنم می‌رن بیرون. اینطور که پیش می‌ره فکر کنم ده دقیقه‌ای طول بکشه. یه دفعه حس می‌کنم بارون روی صورتم نم نم نیست و دارم خیس می‌شم. بارون تند می‌شه و پشتش تگرگ مثل شصت تیر شروع می‌کنه باریدن. شبیه مردن عمو تو زمان جنگ. اگه عمو سی و دو سال پیش مثل الان من مرده دمش گرم. آروم آروم ترشح رو روی پاهام حس می‌کنم. مسیر صف الکل‌ها منحرف می‌شه و از روی شلوار و زیرِ شلوارم میره پایین و به کفش و جورابم می‌رسه. حین لیز خوردن بارونا رو تنم، یه گرمای مسخره از پاهام پایین می‌ره. یه قدم که برمی‌دارم جورابم توی کفش، دور پاهام می‌چرخه.

بعد از اینکه زیپ شلوارم رو می‌شکم بالا بارون تموم می‌شه. الان دوباره گرممه و کل لباسم به تنم چسبیده. صدای شلپ شلپ از تو کفشم بلند میشه. صدای تکون خوردن یه سطل عرق، یه سطل شاش.

به ردپای خیسی که پشت سرم مونده نگاه می‌کنم. تو کوچه‌ها صدای دویدن می‌پیچه. یهو می‌بینم یه کوچه بیشتر نمونده. فکر کنم مراسم تموم شده  و من می‌مونم و سه شب تو خیابون خوابیدن و منتظر نشستن واسه بخار شدن آب و الکل و اوره. چراغ سردرِ خونه روشنه. ماشینا جلوی در پارک ان و معلومه هنوز منتظرن من برسم و بالای سر عکس عمو یه فاتحه بفرستم. می‌رم پشت یکی از ماشینا. زانو می‌زنم و دستمو تا مشت توی حلقم فرو می‌کنم. وسط زور زدنم و بالا اومدن و خالی شدن استفراغ، می‌شنوم که در باز شه و صدای «خدافظ، خدافظ» میاد. همون طوری، روی زانو، با آخرین سرفه عمیق، همه معدمو خالی می‌کنم.

:بیشتر بخوانید

منتشر شده در داستان‌ها

اولین باشید که نظر می دهید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *